X
تبلیغات
روانشناسی- روانکاوی- فراشناخت-روانشناختی

 Alfred Adler

Alfred Adler was an Austrian medical doctor, psychologist, and founder of the school of individual psychology.

He was born in Austria and raised in Vienna; he trained as a doctor at the University of Vienna Medical School and qualified in 1895. Adler became interested in psychology as it related to physical disorders. He met the famous psychologist Sigmund Freud in 1902 and they formed the Vienna Psychoanalytic Society withAdlerasapresident.

Adler was influenced by the mental construct ideas of Hans Vaihinger and developed a theory of organic inferiority and compensation (hypertrophy, see inferiority complex), with the "masculine protest" as the natural outcome in male-dominated society. Adler came to disagree with Freud's theories: the divergence became public in 1911 at the Weimar Psychoanalytic Congress. Adler contended with
Sigmund Freud's belief in the dominance of the sex instinct and whether ego drives were libidinal, he also attacked Freud's ideas over repression. Adler believed that the repression theory should be replaced with the concept of ego-defensive tendencies - the neurotic state derived from inferiority feelings and over compensation of the masculine protest, Oedipal complexes were insignificant. Adler left the Vienna society and formed the Society of Free Analytic Research, renamed the Society of Individual Psychology in 1912.

He wrote a book defining his key ideas in 1912: Auber den nervosa Character. He argued that human personality could be explained teleological, separate strands dominated by the guiding purpose of the individual's unconscious self ideal to convert feelings of inferiority to superiority (or rather completeness). The desires of the self ideal were countered by social and ethical demands. If the corrective factors were disregarded and the individual over-compensated then an inferiority complex would occur, the individual would become egocentric, power-hungry and aggressive or worse.

His efforts were halted by World War I, during which he served as a doctor with the Austrian Army. Post-war his influence increased greatly into the 1930s, he established a number of child guidance clinics from 1921 and was a frequent lecturer in Europe and the United States, becoming a visiting professor at Columbia University in 1927. Therapeutically his methods avoided the concentration on adult psyche by attempting to pre-empt the problems in the child by encouraging and promoting social interest and but avoiding pampering and neglect. In adults the therapy relied on the exclusion of blame or a superior attitude by the practitioner, the reduction of resistance by raising awareness of individual behavior and the refusal to become adversarial. Common therapeutic tools included the use of humor, historical instances and paradoxical injunctions. Adler's popularity was related to the comparative optimisim and comprehensibility of his ideas compared to those of Freud or Carl Jung. He famously commented The test of one's behavior pattern; relationship to society, relationship to one's work, relationship to sex.


In 1934 the Austrian government closed most of Adler's clinics and in 1935 Adler left Austria for a professorship at the Long Island College of Medicine. His death in Aberdeen, Scotland, 1937, was a blow to the influence of his ideas although a number of them were taken up by neo-
Freudians. Nonetheless, there exists presently several schools dedicated to carrying on the work of Alfred Adler such as The Adler School of Professional Psychology which was founded as The Alfred Adler Institute of Chicago by Adler's protoge, Rudolf Dreikurs. There are also various organizations promoting Dr. Adler's orientation towards mental and social wellbeing. These include ICASSI and the North American Society for Adlerian Psychology (NASAP).

His key publications were The Practice and Theory of Individual Psychology (1927) and Understanding Human Nature (1927).

 



تاريخ : سه شنبه دهم شهریور 1388 | 18:22 | نویسنده : امیر پورمحمدی |

اصل برابری و همسانی در ازدواج

آنچه كه در اسلام با عنوان"كفو بودن"بدان اشاره شده در واقعشباهت و همشأن بودن زن و مرد در جنبه های متفاوت شخصیتی، روانی، فرهنگی، علمی، سن و ... است.به عنوان مثال تحصیلات مشابه مسبب همگونی است. زیرا تحصیلات نزدیك به هم، گاه نتیجه تشابه درجه هوش افراد است. از طرفی تفاوت در سطح تحصیلات، تفاوت های عمده ای در جهان بینی و نگرش افراد ایجاد می كند. آیا فردی كه تحصیلات دانشگاهی مثلاً در مقطع لیسانس را تجربه كرده و افكار و عقایدش به طرز خاصی كه منطبق با محیط و فضای خاص تحقیقاتی دانشگاهی است شكل گرفته و آموخته است افكار انتزاعی خود را در برخوردها فعال نگهدارد و برای هر چیز دلیلی بطلبد، با فردی كه دارای بهره هوشی طبیعی و دارای تحصیلات مثلاً در مقطع ابتدایی است یكسان خواهد بود؟ آیا رفتارها، نحوه سخن گفتن، نشست و برخاست، معاشرت های اجتماعی، توانائی های متفاوت و مهارت های لازم برای یك زندگی مشترك موفق، تحت تأثیر مستقیم آموزش های ناشی از میزان تحصیلات نیست؟ تفاوت سنی، همان طور كه اشاره شد از عوامل مهم اشتراك در زندگی است. اگر اختلاف سن خیلی زیاد باشد و جوانی با فردی میانسال ازدواج كند، اختلاف سن، از آن جهت كه مسبب اختلاط در جهان بینی و نحوه نگرش به زندگی، خویشتن و دیگران است، توقعات و انتظارات را به شیوه ای دیگر شكل می بخشد. پس كفو بودن در سن ، و تفاوت 3 تا 4 ساله ( یعنی مرد بزرگتر باشد) ، یكی از عوامل مؤثر رسیدن به زندگی متعادل و منطقی خواهد بود.

طرز فكر یكسان

در بین دو طرف ، یكی از عوامل مؤثر رسیدن به زندگی متعادل و منطقی ، طرز فكر یكسان است. طرز فكر و اندیشه افراد از نوع فرهنگ، سطح تحصیلات و سن افراد تأثیر می پذیرد. مشابه بودن در نوع تفكر، و به عبارتی كفو فكری، همسطح بودن و یكسانی در نوع جهان بینی و فهم و ادراك زن و مرد نسبت به مسائل مختلف فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است و كمك می كند تا شیوه تفكر افراد كه مسلماً در مراحل مختلف زمانی به صورت های گوناگونی می اندیشند، همگام و همسو تحول یابد. افكار یكسان و به یك جهت نگریستن كمك می كند تا طرفین بتوانند از دریچه چشم دیگری به دنیا بنگرند و مسائل گوناگون را تحلیل كنند.طبیعتاً دیدگاه مشترك و نسل مشترك، به همراه فرهنگ مشترك پایه های استواریبرای كوچكترین و مستحكمترین نهاد اجتماعی بشر (خانواده) خواهد بود.

عوامل فرهنگی

بسیار مهم است تا در انتخاب همسر پایگاه اجتماعی او را در نظر داشته باشیم تا از جنبه موقعیت خانوادگی و تأثیرپذیری از مسائل فرهنگی، خصوصاً فرهنگ مشترك، یكسان باشیم. زیرا عوامل فرهنگی دارای ابعاد متفاوتی است كه ریشه در افكار انسان داشته و با رسوخ در تمام جوانب حیات، به زندگی جهت می بخشد. نحوه معاشرت، برخوردها، تربیت فرزندان، دیدگاه نسبت به پسر یا دختر و... متأثر از فرهنگ حاكم بر زیستگاه و ذهنیات ماست. تشابه یا تضاد فرهنگی در معاشرت ها و رفت و آمدهای خانوادگی طرفین دخیل بوده و مستقیماً در زندگی زوج جوان مؤثر خواهد بود. چرا كه زوج جوان ، خود از فرهنگ مسلط بر حیطه جغرافیایی كه در آن رشد یافته اند تأثیر پذیرفته اند و كنار گذاشتن فرهنگ یعنی نادیده گرفتن سیستم ارزشی، افكار، عقاید و به هم ریختن تمام ملاكهای اخلاقی و اجتماعی، بی هویت شدن و درهم ریختگی ارزش ها و سردرگمی فرد. پس نمی توان به دلیل علاقه به یك فرد بخصوص، تأثیر فرهنگ و آنچه باید باشد و آنچه هست را در زندگی نادیده گرفت.

حتی اگر فرض كنیم كه زوج جوان بتوانند در سایه علاقه و خصوصیات مشترك اخلاقی، تحصیلی و ... راه مسالمت آمیزی جهت پیوند فرهنگ های متضادشان بیابند، تكلیف خانواده ها چه خواهد شد؟ ازدواج نه تنها پیوند دو فرد بلكه اتصال دو خانواده به همدیگر است. چرا كه اختلاف در عقاید و سیستم ارزشی آنها تأثیر مستقیمی بر شرایط زندگی و تعادل و سلامت خانواده تازه تشكیل یافته خواهد داشت. می دانیم كه عوامل فرهنگی ریشه در ناخودآگاه ذهن انسان دارند. هر چقدر عقلانی فكر كنیم و تصمیم بگیریم، لحظاتی از زندگی پیش می آید كه عقل ، تسلیم ناخودآگاه شده و تنها ظاهری استدلالی و منطقی بر پیكر رفتاری می نشاند كه ریشه در عوامل فرهنگی رسوخ یافته در ناخودآگاه ما دارد. پس جوانان را دعوت می كنیم تا بخش ناخودآگاه ذهن خود را بشكافند و از واقعیت وجودی خویش اطلاع یابند. تجارب زندگی ما ریشه در فرهنگ و اعتقادات فرهنگی ما دارد. تجاربی كه خواه ناخواه در آینده رفتاری ما آگاهانه یا ناخودآگاه مؤثر خواهد بود. عوامل فرهنگی و تشابه در بین خانواده ها و افراد به علت تشابه در تجارب و دیدگاه ها  ، مهم تلقی می شوند. اگر انتخاب همسر بر مبنای توجه به معیارهای خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی صورت گیرد، با درصد موفقیت قابل توجهی مواجه خواهد شد. ازدواج تركیب دو انسان و دو خانواده است. اگر تناسب بین افراد و خانواده ها كم باشد زندگی تازه تشكیل یافته، سست و تلخ و ناپایدار خواهد بود.

نكته ای دیگر

هر كس پیش از ازدواج می بایست تكلیف خود را با مسئله شاغل یا خانه دار بودن همسر روشن كند. برخی قبل از ازدواج ، شاغل بودن همسر را به صورت ملاكی آنچنان برجسته در ذهن خود حك می كنند كه بسیاری از موارد دیگر را به پای آن قربانی می كنند. در حالی كه اولاً اگر زنی را به خاطر درآمد اقتصادی و استقلال مالی انتخاب كنند هدف از ازدواج بهره كشی خواهد بود ، كه یكی از اهداف انحرافی ازدواج است. در این صورت، بیشتر به آن زن به صورت یك كالای اقتصادی و سودآور نگاه شده تا یك همسر، یك شریك، یك همراه ...

دوم طبق قوانین حقوقی، شرعی و عرفی ما، تأمین معاش به عهده مرد است و نفقه زن چه شاغل باشد (در آمدی داشته باشد) و چه نباشد، به عهده شوهر است و هیچ وظیفه قانونی، برای زن در مورد تأمین مخارج خانواده در نظر گرفته نشده است. تنها مسئولیتی اخلاقی است كه سبب می شود زنان شاغل همدل و همراه شوهر، پا به پای مرد خانه كار كنند و هر دو هر چه دارند با خلوص تمام به نفع اعضای خانواده خرج كنند. در این بین هستند زنانی كه درآمد اقتصادیشان را به صورت سرمایه و برای خود پس انداز می كنند و در مواردی كه هدف از انتخاب، ملاك اقتصادی بوده باشد طبیعی است كه انتظار مرد از ازدواج برآورده نشده، درگیری و اختلاف بین زوج پیش خواهد آمد. پس چه بهتر كه طرفین از ابتدا به دیدی كاملاً واقع بینانه به مسئله اشتغال زن بنگرند و اگر در كنار مسئولیت خارج از منزل، وظایف خانه داری كم رنگ شد جایی برای گله و شكایت باقی نماند. خصوصاً مسئله حقوق و درآمد زن مورد بررسی قرار گیرد و زنانی كه قصد دارند درآمد خود را نه در راستای امور مالی منزل بلكه برای خود ، هزینه و یا پس انداز كنند از ابتدا تصمیم خود را مبنی بر عدم مشاركت در امور اقتصادی خانواده بیان كنند تا مردانی كه یكی از پایه های انتخاب خود را درآمد همسر قرار داده اند، در انتخاب خود تجدید نظر به عمل آورند.

والدین و حق انتخاب

اشاره كردیم ازدواج شخصی ترین موضوع در زندگی است. خوب است والدین نیز حق انتخاب را به جوانان بدهند. حقی كه با نظارت بزرگسالان معنی پیدا می كند. جوانان نیز بد نیست بدانند تجربیات بزرگترها در امر ازدواج  بسیار بیش از آنچه تصور می كنند می تواند راهگشا و راهنمای آنان باشد. تعدیل و تعادل ، رمز موفقیت هر كار است. همانطور كه ازدواجهای اجباری كه با زور و اعمال فشار والدین بر دختر یا پسر تحمیل می شود پیوند موفقی نیست، خودسری، یكجانبه تصمیم گرفتن جوانان و مقابله با تجربیات مفید و سودمند بزرگترها نیز برای اثبات خود، راه به جایی نخواهد برد.تا فرصت هست از تجربیات و توانایی های والدین استفاده كنید تا بعدها افسوس فرصت هایی كه برای سود جستن از نظریات آنها را داشتید و استفاده نكردید بر شما مستولی نشود. اگر عقاید بزرگترهای خود را نمی پذیرید خودتان دست به كار شده و تحقیق كنید. بیایید خانواده های موفق و ناموفق را شناسایی كنید. از آنها كه موفق بوده اند معیارها و شیوه ازدواج را جویا شوید و از خانواده های مُطـّلقه به عنوان زوجهای شكست خورده علت جدایی را جویا شوید. دسته سومی هم وجود دارد. می توان از مطلقه های عاطفی نیز (البته بدون وسواس) تحقیق كرد. زیرا خانواده های نابسامان و آشفته ای هم هستند كه به دلایل مختلف مجبورند تا آخر عمر با ناراحتی با هم زندگی كنند. بد نیست جوانان ببینند این گروه چه معیاری برای ازدواج داشته اند كه فعلاً مجبور به تحمل همدیگر هستند. سپس می توانند از تجربیات كسانی كه موفقیت یا شكست آنها را به چشم دیده اند استفاده كرده و در جهت سعادت خود بهره جویند، كه از قدیم الایام گفته اند: « انسان عاقل همه چیز را خود تجربه نمی كند، بلكه از تجربیات دیگران نیز استفاده می كند».

سخن پایانی

همسر مقاوم و هدفداری كه توانایی تطابق با شرایط جدید خود را داشته باشد یكی از موهبت های بزرگ الهی است. به هر حال برای انتخاب همسر می بایست بسیاری از نكات و معیارها را مد نظر داشت و رعایت كرد و با اطلاع كامل و كافی از وضعیت خانواده ها، و اخلاق و رفتار فرد مورد نظر دست به انتخاب زد.بلوغ فكری همسر، صداقت همراه با احترام، خصوصیات اخلاقی متناسب، تلاش جهت حل مشكلات همدیگر در سایه همفكری ، تناسب و تفاهم از نكات غیر قابل انكار در معیارهای اساسی انتخاب همسر شمرده می شود.

خانواده می تواند در انتخاب صحیح یاریگر شما باشد اما نهایتاً این شما هستید كه به عنوان عامل اصلی می بایست شناخت درستی از خصوصیات ، توانایی ها، خواست ها و انتظارات خود از زندگی داشته باشید تا بتوانید بر مبنای آن معیارها و خودشناسی كه در سایه خلوت با خویش و جستجوی لایه های ذهنی خود كه مسلماً در صداقت كامل به دست آمده مناسبترین فرد را برای شركت در تمام زندگی خود برگزینید. چنانكه گفته اند : « با فردی ازدواج كن كه اگر هم جنس تو بود بهترین دوستت بود.»

ازدواج رویدادی است كه انسانها را با اعتقادات، اولویت ها، مذهب، پول و عادات خانواده ها (كه بعضاً بسیار متفاوت است) رو به رو می سازد. پس خوب است اگر این انتخاب بر مبنای معیارهای منطقی و عقلانی باشد . پس از انتخاب عقلانی، عواطف نیز شكل می گیرند. اما بر عكس. اگر دوست داشتن از روی احساس باشد و تنها ملاك ، علاقه بدون پایه عقلی و منطق باشد ، به احتمال زیاد با شكست مواجه خواهد شد. در تمام فرهنگ ها ازدواج امری عادی است و عشق آسانترین قسمت ازدواج تلقی می شود. اما به یاد داشته باشیم كه زندگی قرار نیست آسان باشد . در سایه درك و تفاهم متقابل است كه می توان بسیاری از معیارهای پیش از ازدواج را پس از پیوند به تحقق رساند . به عبارت بسیار ساده عشق می تواند مكمل ازدواج باشد اما اگر تنها عامل پیوند، علاقه، محبت و شاید عادت دیداری طرفین باشد و آنها با علاقه شدید در اوج هیجان ، اقدام به تصمیم گیری كرده و دست به انتخاب بزنند مشكل بتوان ادعا كرد انتخاب درستی انجام شده باشد.

 

 



تاريخ : سه شنبه دهم شهریور 1388 | 18:20 | نویسنده : امیر پورمحمدی |

اصل اساسي در روان درماني،آن رابطه عاطفي و انساني است كه بيمار و متخصص با يكديگر برقرار مي كنند.در اين جريان،بيمار تجارب و رفتارهاي جديدي فرا مي گيرد كه او را در برطرف كردن مشكلات و سازگاري با محيطش كمك مي كند. روان درماني نه جلسه پند و اندرز است و نه به منظور درد دل كردن بيمار با روانكاو. روان درماني فرآيندي است كه در آن بيمار عواطف،احساسات ورفتارهاي ناصحيح را از دست بدهد و بجاي آن رفتار صحيح تر،مناسب تر ومفيدتر را مي آموزد.

اهداف روان درماني عبارتند از: * تغيير الگوهاي آسيب زاي رفتاري *بهبود احساس ارزشمندي *حل و فصل تعارضها معيارهاي روان درماني معيارهاي روان درماني،تا اندازه اي به روشهاي مختلف درماني بستگي دارد. معيارهاي مشترك در روشهاي روان درماني هاي مختلف: 1- شخصي كه مشكلي دارد،براي گرفتن كمك به متخصص مراجعه مي كند و به او پول مي دهد تا او را در حل مشكلش ياري دهد. 2- ييمار براي حل مشكلي،بدليل اينكه خود از حلٌ آن عاجز است،نزد متخصص مي رود. 3- بر خلاف معيارهاي اجتماعي،روان درماني به بيمار اجازه داده مي شود تا درباره هر موضوعي،حتي اگر از نظر اجتماعي و اخلاقي بشدت ممنوع باشد،صحبت كند. 4- عدم سوءاستفاده از مطالبي كه روانشناس درباره بيمار بدست مي آورد. و به همين ترتيب روانشناس نبايد از اتكايي كه بيمار به او پيدا كرده است به نفع خود استفاده كند.

ترتيب جلسات روان درماني 1-مدت وتعداد جلسات: الف) معمولاٌ مدت جلسه يك1 ساعت است واگر فقط هفته اي يك جلسه باشد مدت آن دو2 ساعت خواهد بود ب) جلسات روانكاوي كلاسيك هفته اي پنج5 بار در هفته و در انواع جديد روانكاوي 1-2 جلسه در هفته خواهد بود. 2-نحوه قرار گرفتن بيمار: در روانكاوي كلاسيك معمولاٌ بيمار روي نيمكت ويا تخت مخصوص دراز مي كشد و روانكاو به نحوي بالاي سر بيمار مي نشيند كه مريض او را نبيند.و روانكاو بيماررا راهنمايي مي كند كه هرچه به فكرش مي رسد،آزادانه بيان كند. اين روش امتيازاتي دارد ولي معقول نيست تا دراولين جلسات اجرا شود زيرا براي بيماران اين حالت اضطراب انگيز وناراحت كننده است.

محاسن اين روش:

بيمار وقتي با روانكاو روبرو نمي شود،آزادانه و بدون اضطراب صحبت مي كند.ساكت وبيطرف بودن روانكاو،او را تحريك مي كند تا عواطف واحساسات شديد خود را نسبت به روانكاو بيان كند و به اين طريق رابطه انساني او اصلاح شود. معايب اين روش: محيط روانكاوي را خيلي اسرارآميز مي كند و دور از زندگي واقعي جلوه گر مي سازدو از همان لحظه اول،باعث وحشت بعضي از بيماران از روانكاوي مي شود. در بسياري از كلينيكها بيمار روي صندلي راحتي،روبروي روانشناس مي نشيند و بروش معمولي مصاحبه،جلسات روان درماني را برگزار مي كنند.و بدين ترتيب روانشناس از مريض مي پرسد كه ميل دارد در چه زمينه اي صحبت كند،يا ممكن است منتظربماند تا بيمار صحبت را آغاز كند.

خصوصيات جلسه اول:

در اين جلسات، روان شناس سعي مي كند بيشتر گوش دهد و كمتر به طور مستقيم به راهنمايي بيمار بپردازد.همچنين در گفتار وكردار او مداخله نكند ويا به تفسير بيماري او نپردازد، بلكه كوشش او بيشتر به منظور تشويق بيمار به صحبت كردن درباره ي خودش خواهد بود. روابط عاطفي در روان درماني : روان شناس با تجربه مي تواند بدون اينكه عواطف خود را با عواطف بيمار در آميزد از خود صميميت نشان دهد .

 روان شناسان كلاسيك معتقد هستند كه روانكاو بايد به عنوان يك انسان براي بيمار ناشناخته بماند بنابراين او بايد حتي الامكان با بيمار رابطه اي آرام،ساكت، دوستانه داشته ودرعين حال هميشه بي طرف وخويشتن دار باشد.

نكته: اعتراضي كه بعضي از روانشناسان به مداخله روانشناس در جريان روان درماني دارند، اين است كه اگر احتياجات نوروتيك روان شناس كنترل نشود ، ممكن است بيمار صدمه ببيند. اگر روان شناس ندانسته با بيمار رابطه برقرار كند ودر آن، ارضاي احساس برتري ، تسلط وميل جنسي خود را بجويد ، بي شك حالت بيمار بدتر خواهد شد .

تفسير در روان درماني : هدف اصلي تفسير، افزايش آگاهي بيمار است .به عبارت ديگر ، مقصود از تفسير در روان درماني اين است كه بيمار خود را بهتر ببيند ونه اينكه مطالبي را در باره ي خود باور كند. روشهاي تفسير : 1) يكي از ساده ترين انواع تفسير ، عبارت است از اشاره كردن به عواطف و محركهاي بيمار . مثلاً ممكن است بيمار با هيجان زياد بگويد: «از حرفي كه دوستم به من زد، بسيار رنجيدم وچنين انتظاري از او نداشتم.» روان شناس مي تواند از او بپرسد : « شايد حرف دوستت تو را عصباني كرده؟ » به اين ترتيب ، او مطلب را به حساسيت بيمار در مقابل انتقاد بيمار مي كشاند . 2) تذكر دادن شباهت دو وضع يا موقعيتي است كه باعث ناراحتي بيمار شده است . مثلاً روانشناس ممكن است بگويد« به نظر ميرسد در هر دو شرايطي كه شما ناراحت شده ايد،شخص مسلط وزور گويي وجود داشته است وشما در برابر او احساس نا تواني كرده ايد؟» 3) روانشناس علل وضع كنوني او را در گذشته جستجو مي كند مثلاً روانشناس به بيمار تذكر مي دهد كه رفتار كنوني او نسبت به افراد قوي ومسلط ، مانند رفتار كودكي او ، در برابر پدرش است. ويا احساس عدم كفايت جنسي او ، به طرز فكر وعواطفي كه نسبت به مادر خود داشته است ، مربوط مي شود . 4) آشكار ساختن علل ومفاهيم نا خود آگاه واهميت علائم وسمبل ها : به ويژه علائمي كه در خواب ظاهر مي شود . البته، علائم منحصر به خواب نمي شود ، بلكه حالتهايي كه بيمار در جلسه روان درماني نشان مي دهد ، مانند آه كشيدن، جويدن ناخن به طور ممتد ، مشت كردن دستها ، انداختن اشيا وامثال آن نيز شامل اين عوامل هستند .

پذيرفته شدن تفسير از جانب بيمار: معمولاً بيمار از پذيرفتن تفسيري كه روانشناس در مورد روحيات او مي دهد ،شك خواهد كرد . علل ترديد بيمار: 1) چون مقدار زيادي از تفسير بر اساس حدس وگمان است ، بيمار در صحيح بودن آ ن ترديد نشان مي دهد. 2) تفسير ، بيمار را مضطرب وناراحت مي كند و او آن را به صورت تهمت وعيب جويي تلقي ميكند .بنابراين اغلب اوقات صحت آن را انكار مي كند . بعضي اوقات شدت عكس العمل بيمار ، نشان مي دهد ،كه تفسير صحت دارد وعلت ناراحتي بيمار همبن است. روانشناس بايد در نظر داشته باشد كه نبايد بيمار را مجبور كرد تا ناگهاني ويكباره با حقايق خصوصيات رواني خود روبرو شود ، مگر اينكه علل اين خصوصيات تا حدي بر بيمار روشن باشد.

 



تاريخ : سه شنبه دهم شهریور 1388 | 18:18 | نویسنده : امیر پورمحمدی |

علل روانشناختی اعمال خشونت در خانواده از دیدگاه كارشناسان

تحقیقات نشان داده است كه در جوامع بدوی یا در جوامعی كه قوانین عرفی آن حول محور " زور" مستقر شده و منطق در آن كاربرد كمتری دارد ، تنبیه سخت‌ترین و كم هزینه‌ترین و در عین حال هم بدترین واكنش موجود است

"خشونت" و "تنبیه" در خانواده گاهی تبلور ترس و دلهره است زیرا فرزندانی كه از كودكی فقط آموخته‌اند كه به همه درخواستهای موجود پاسخ "آری" بدهند و اگر "نه" بگویند در معرض تنبیه قرار می‌گیرند، در بزرگسالی احتمال آنكه هرگاه "نه" می‌شنوند ،از ابزار خشونت استفاده كنند بیشتر است ، همانطور كه فرزندان خانواده‌های پدرسالار، غالبا یا خشونتگرا هستند و یا از افسردگی رنج می‌برند

اگر می‌خواهیم جهانی صلح آمیز داشته باشیم باید در قدم نخست، با روش های خشونت آمیز در خانواده مبارزه كنیم ، زیرا امروزه متداولترین خشونت موجود در سطح جوامع انسانی ، خشونت در خانواده است

پدیده خشونت خانگی در كشور ما در قیاس با پاره‌ای از كشورها كمتر رخ می دهد اما به هر حال واقعیت تلخی است كه وجود دارد و عواملی نظیر بی پناهی اعضای آزار دیده ، ترس و شرم اعضای خانواده در بیان آزار، كاستی های قانونی ، بی‌توجهی نهادهای حمایتی و هزاران عامل دیگر در گسترش این امر دخیل است.

این امر ضروری به نظر می‌رسد كه با یك عزم ملی ، علل گرایش به خشونت توسط كارشناسان بررسی شده و روشهای درمانی متناسب با آن به افكار عمومی ارائه شود

در این خصوص یك فوق تخصص روانكاوی با بررسی علل روانشناختی گرایش به خشونت اظهار داشت: گاهی خشونت توسط فرهنگ ، تایید و یا تشویق می‌شود و حتی توسط خانواده به رسمیت شناخته شده و یك رفتار نرمال تلقی می‌شود

دكتر"تورج مرادی" افزود: روانكاوان معتقدند هنگامی كه نمی‌توانیم حرفمان را به كرسی بنشانیم توسط خشونت آن را اعمال می‌كنیم و این به معنای آن است كه كسی كه اقتدار درونی‌اش از بین رفته یا كم رنگ شده است ناچار است توسط خشونت خواسته‌اش را محقق كند

این استاد دانشگاه خاطرنشان كرد: وقتی احترام به‌خود را یاد نگرفته‌ایم و از كودكی با احساس تحقیر زندگی كرده‌ایم به دیگران نیز طبعا احترام نمی گذاریم و این بی‌احترامی را بر فردی كه از خودمان ضعیف تر است مثل كودكمان اعمال می‌كنیم.

وی ادامه داد: این بی‌احترامی مثل یك عقده سركوفته‌ی حل نشده در درون فرد باقی می‌ماند و هنگامی كه فرد توسط عوامل بیرونی تحریك می‌شود آن را به شكل پرخاشگری و خشونت بیرون می‌ریزد

این محقق با اشاره به این كه وقتی انسان قادر نباشد بر محیط كنترل داشته باشد این عدم كنترل را دلیل ضعف و ناتوانی خود تلقی می‌كند گفت: در چنین شرایطی فرد بیمار فكر می‌كند كه دوست داشتنی نیست و غیرقابل احترام است و در چنین حالتی حتی احساس شرم نهفته در درون آدمی افزایش می‌یابد

وی ادامه داد: در چنین شرایطی است كه تخلیه كردن احساس شرم بوسیله كتك زدن و تحقیر كردن كسی كه ما را خشمگین كرده‌است ،فوق‌العاده ارضاكننده و تخلیه‌كننده است لذا این تجربه به كرات تكرار می‌شود

مرادی تصریح كرد: هنگامی كه كودك كتك می‌خورد به تنها چیزی كه نمی اندیشد كار اشتباهی است كه انجام داده است و اصلا به دلیلی كه پدر و مادر به خاطر آن وی را كتك زده‌اند فكر نمی‌كند بلكه تنها چیزی كه كودك در آن شرایط به آن می‌اندیشد آن است كه مورد توهین و تحقیر قرار گرفته‌است

وی خشونت اعمال شده توسط والدین را مهمترین عامل از بین رفتن اعتماد و صمیمیت در خانواده عنوان كرد

این متخصص، اضطراب ، ترس از جدایی ، شب ادراری و وجود علائم روان تنی را از جمله تاثیرات كوتاه مدت خشونت نسبت به كودكان دانست

وی تاكید كرد:آن چه اهمیت بیشتری دارد اثرات درازمدت خشونت بر كودك است ،اعتماد بنفس پایین و احساس شرم از مهمترین این تاثیرات است و چنین كودكی در بزرگسالی تبدیل به یك والد مهاجم، خشن و آزاردهنده شده و كودك خود را مورد آسیب قرار می‌دهد

در همین راستا دكتر"علی نجفی توانا" متخصص جرم شناسی گفت: خشونت یك نوع پاسخ اعتراض‌آمیز است كه فرد نسبت به فشارهای درونی و بیرونی كه به وی تحمیل شده‌است ، می‌دهد

وی افزود: فرد بوسیله اعمال خشونت ، واكنش قهرآمیز خود را به عوامل ناخوشایندی كه وی را تحت فشار قرار داده‌اند، ارائه می‌كند

این استاد دانشگاه تصریح كرد: قربانیان خشونت نیز خودشان در اعمال خشونت نقش مهمی را ایفاء می‌كنند زیرا سكوت بزه‌دیدگان در مقابل خشونت موجب بروز مجدد آن خواهد شد

وی افزود: اگر در خانواده، گفتمان منطق حاكم باشد می‌توان بحرانهای گوناگون را مدیریت كرد اما هر جا كه ما روشهای آموزشی، تربیتی ، علمی و ساز و كارهای منطقی برای مهار اختلافات خانوادگی نداشته باشیم خشونت تنها راه چاره تلقی می‌شود

نجفی‌توانا در خصوص شناخت علل اعمال خشونت در خانواده گفت: علل اجتماعی ، فرهنگی و روانی از جمله مهمترین علل ایجاد خشونت است ، مشاهده فیلمهای سراسر خشونت به كودكانمان می‌آموزد كه می‌توان از طریق اعمال این رفتار های خشونت‌آمیز به مقصود رسید.

وی بیان داشت: گاهی خشونت می‌تواند علل روانی داشته باشد و نشانگر ترس و دلهره فرد از یك عامل بیرونی باشد زیرا بسیاری مواقع شخص به علت ترس و دلهره از یك عامل دیگر دست به خشونت می‌زند

این جرم شناس ، استرس ، دلواپسی ، نگرانی و افسردگی را از نتایج اعمال خشونت عنوان كرد و افزود: هر چه درجه جامعه پذیر شدن افراد بیشتر باشد به همان نسبت نیز نظم ، قانون پذیری و خشونت گریزی بیشتر می‌شود.

وی یادآور شد: خشونت معمولا وقتی میان افراد ابراز می‌شود كه فرد تهدیدی را احساس می‌كند و در پاسخ به آن احساس تهدید ، رفتار پرخاشگرانه از خود بروز می‌دهد

وی درپاسخ به‌این سوال كه"چه خانواده‌هایی مستعد بروز رفتار پرخاشگرانه در كودك هستند؟" گفت: شیوع تعارض خانوادگی ، عدم صمیمیت مابین پدر و مادر ، زد و خورد ، خانواده از هم گسیخته ، طلاق و فرزندانی كه توسط تك والد نگهداری می‌شوند ، می‌توانند فضا را برای پرخاشگری كودكان فراهم كنند.

وی همچنین وجود پدر و مادرانی كه دچار بیماری بوده و یا به‌مصرف مواد مخدر یا الكل مبتلا هستند و یا مشكلات شخصیتی دارند را از جمله عوامل ایجاد رفتار پرخاشگرانه در كودك عنوان كرد 

نجفی توانا به این نكته اشاره كرد كه كودك بیشترین آموزه‌های خود را نه از طریق توصیه‌های كلامی بلكه از طریق مشاهداتش بدست می‌آورد و الگو می گیرد

این جرم شناس افزود: كودك از والدینش می‌آموزد كه چگونه رفتار كند، پدر و مادری كه خودشان درگیر پرخاشگری كلامی هستند به كودكشان این پیام را منتقل می‌كنند كه" اگر كسی كاری انجام داد كه خوشایند تو نبود می‌توانی بر سر او داد زده یا به او ضربه بزنی !"

وی در پایان یادآور شد: ما معمولا كودكمان را وقتی تنبیه می‌كنیم كه كاری مخالف میل ما انجام داده است ، ما از كار او خوشحال نیستیم و به او این پیام را می‌دهیم كه اگر از كسی خوشحال نبودی می‌توانی او را بزنی و كودك پیام ما را دریافت كرده و تقلید می‌كند

 

 



تاريخ : سه شنبه دهم شهریور 1388 | 18:6 | نویسنده : امیر پورمحمدی |

In the name of God

              Biography

 

            

              Carl R. Rogers is known as the father of client-centered therapy. Throughout his career he dedicated himself to humanistic psychology and is well known for his theory of personality development. He began developing his humanistic concept while working with abused children. Rogers attempted to change the world of psychotherapy when he boldly claimed that psychoanalytic, experimental, and behavioral therapists were preventing their clients from ever reaching self-realization and self-growth due to their authority's analysis. He argued that therapists should allow patients to discover the solution for themselves. Rogers received wide acclaim for his theory and was awarded various high honors. Through Rogers extensive efforts in expressing his theory of personality through the publishing of books and lectures he gained a lot of attention and followers as well as those who strongly disagree with his theory of personality development.

             Dr. Carl R. Rogers was born in Oak Park, Illinois, in 1902. He received his B.A. from the University of Wisconsin in 1924, a M.A. from Columbia University in 1928, and his Ph.D. in psychotherapy from Columbia University in 1931. In 1940 Rogers became professor of psychology at Ohio State University where he stayed until 1945. He then transferred to the University of Chicago in 1945 where he served as the professor of psychology and the executive secretary at the Counseling Center. In 1957 he took a point position in the departments of psychology and psychiatry at the University of Wisconsin. After this Rogers traveled to a variety of colleges.

           Rogers is a leading figure within psychotherapy and developed a breaking theory of personality development. This theory developed as a result of Rogers's frustration with the authority's analysis that therapists were imposing upon their patients. He is well known for his emphasis on personal awareness and allowing clients to have increasing flexibility in determining the treatment. Rogers believed that it was important for the individual to learn to understand himself and make independent choices that are significant in understanding the problem.

            Rogers horizons began to expand when he encountered the Freudian psychoanalytic climate of the Institute for Child Guidance where he diagnosed and treated children. However, he began to question the standard methodologies and procedures of psychology due to the fact that he obtained better results upon simply listening and allowing his patient to determine the rate of treatment. In his book On Becoming a Person he stated that "Unless I had a need to demonstrate my own cleverness and learning, I would do better to rely upon the client for the direction of movement."

          Rogers has authored over a hundred publications explaining his theory of personality development. He received various awards and recognitions for his contributions to the world of psychology. He was given the Nicholas Murray Butler Silver Medal from Columbia University in 1955. A special contribution award from the American Psychological Association in 1956 for his research in psychotherapy. A distinguished professional contribution award in 1972 from the American Psychological Association and a distinguished professional psychologist award from the Division of Psychotherapy. Throughout the rest of his career, he received numerous amounts of other prestige awards. Sadly, in 1987 Carl Rogers died of a heart attack in San Diego, California.

 

 

Amir Poormohammadi             



تاريخ : سه شنبه دهم شهریور 1388 | 17:41 | نویسنده : امیر پورمحمدی |